تبليغاتX
رز سیاه
 
   
 

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی

شنا کنند و نجات یابند.

 دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم .

بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ی

از جزیره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم

چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و

به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها یی

که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی ای آمد و در

سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .

پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستها ی ا و

پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.

 درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به

تو رسید.

مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!

باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعا ی دیگران برا ی ماست.

منبع:وبلاگ:www.fina2.blogfa.com

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 

بنام خدا

سلام

مردم عین همه ی روزای دیگه دارن توو خیابونا قدم میزنن و هر کدوم میرن دنبال کار و بار خودشونن ، مغازه دارا صبح خروس خون کرکره هارو زدن بالا تا تا میتونن جنس بکنن توو پاچه ی ملت ، مسافر کشا بسم الله و میگن و استارت میزنن و را میوفتن به این امید که چند تا سوجه ی دربستی به پستشون بخوره ، واسه همین هیچ مسافر مسیر مستقیمی رو سوار نمی کنن و هی ونک تا تجریش و میرن و میان ! ، از دو میلیون دانش آموز دبیرستانی فعلا فقط دو سه تاشون از خونه اومدن بیرون بقیشون هنوز جلو آینه دارن موو سیخ میکنن ! ، میدون تره بار که طبق معمول هنوز بارش نرسیده ، ملت توو صف شیر و نون دارن توو سر و کله ی هم میزنن ، پیر مرد پیرزنا بعد از اینکه صبحونشونو با نون خشخاشیه داغ نوش جان کردن عصاشونو بر میدارن و میرن پارک تا با هم صفا کنن ! ، حالا اینکه چه فیضی توو خیابونا و اوتوبوسا از بقل دستیاشون میبرن بماند ! ، گشتای ارشاد کم کم توو همه ی میدونای اصلی شهر مستقر میشن و تا میتوونن ناموس مردمو از بالا تا پایین برانداز میکنن تا بالاخره یکی چشمشونو بگیره و یه یکی دو دقیقه ای یه گپی باهاش بزنن اگه هم دیگه خیلی چشمشونو طرف بگیره تا کلانتری هم میبرنش تا یه چای و شیرنی در خدمت هم باشن ! ، مامانا هم که توو خونه یا دارن پایه تل فک میزنن ، یا برنامه های جذاب تی وی رو میبینن ، یا اینکه دارن تصمیم میگیرن ناهار چی بزارن و چون تا تصمیم بگیرن ظهر شده به همون غذا های دیشب پریشب قناعت میکنن! فعلا توو شهر دیگه خبر خاصی نیست تا اینکه ظهر برسه و مدرسه ها تعطیل شه ، طفلک بچه پسرا با هزارتا امید و آرزو از در مدرسه میان بیرون تا تا خونه چند تا مخ بزنن و دست خالی برنگردن خونه ، دخترا هم هزار جور نذر میکنن تا توو راه خونه یکی به پستشون بخوره و بختشون باز شه ! ، بعضیام که دیگه دل تو دلشون نیست و گوله میکنن طرف خونه تا حتی واسه نیم ساعت هم که شده خونه تنها باشن و ... !... دیگه طرفای عصر و غروب شده و همه با اعصابای خط خطی از شرکت و محل کارشون میریزن توو خیابونا و منتظرن تا فقط یه نفر بهشون بگه بالای چشت ابروی و چشه یارو رو در بیارن بزارن کف دستش ! ، دیگه از اینجا به بعد درست حسابی نمیشه گفت که ملت چی کار میکنن ، چون خودشون هم از کاراشون سر در نمیارن ! ، یکی سر میز شام شمع روشن میکنه و لاو میاد ، یکی روو تخت ... ، یکی غر غر میکنه ، یکی گیر داده بره خرید کنه ، یکی داره واسه کنکور ..، بقیه هم ول مطلن و خیابونارو متر میکنن !... شب موقع خواب میرسه و همه بعد از جیش بوس لالا میرن توو رخت خواب البته به همراه چسیفوناشون ! ، اینجاست که تازه همه مخارو به کار میندازن تا شدید ترین و آکبند ترین احساسات بشر دوستانه رو واسه همدیگه تا بوق سگ سند کنن ! البته وقتی صبح پاشنو ببینن آب سرده و نمیتونن حموم برن کیف همه ی اون احساسات از دماغشون در میاد! ، به هر حال همه با کلی امید و آرزو برای گذراندن یک روز تکراریه دیگه از زندگیشون لالا میکنن ، اما... اما حیف که هیچ کدومشون نمیدونن که فردا صبح دیگه روزی جدید در کار نخواهد بود !...

و وقتی قیامت شه ! ... :

سوپورای عزیز شهرداری چون از همه سحر خیر ترن از همه زود تر متوجه یه تغییراتی توی آسمون میشن ، اما جدی نمی گیرن و میزارن به حساب اینکه اینجا ایرانه ! ، مردم با صدای غارغار کلاغا که از ترس پاپیون کردن کم کم همه از خواب پا میشنو بهت زده به اطرافشون نیگا میکنن و از هم سوال میپرسن که چی شده ، همین جاست که اولین شایعه را میوفته ، آمریکا حمله کرده به ایران! بعد از درج شدن این خبر سریعا نیروهای جان بر کف مردمی آماده میشن و به سمت جبهه های نبرد یورش میبرن! ، اما بعد از بررسی های دقیق معلوم میشه که همه چی شایعه بوده و ملت بر میگردن خونه هاشون! ، به محض تکذیب شدن شایعه ی اول  اعلام میشه نیروگاه اتمی که وجود خارجی نداره منفجر شده و تشعشات اون همه ی کره ی زمین رو تحت تاثیر خودش قرار داده ! ولی با این حال همچنان صدای شعار انرژِی هسته ای حق مسلم ماست از خیابونا به گوش میرسه ! ، اما طولی نمی کشه که این شایعه هم پس از گذاشتن تمام تاثیراتش تکذیب میشه ! ، اما بزرگترین شایعه بالاخره به راه انداخته میشه و اونم اینه که قرمز شدن و دگرگون شدن آسمون بر می گرده به تورم کشور ! و چون هیچ راهی برای تکذیب کردن این شایعه وجود نداره بنابراین تکذیب نمیشه و همه به این باور میرسن! ، خلاصه هرچی که میگذره وضع بدتر میشه و اوضاع عجیب غریب تر میشه ، همه از این که برنامه هاشون به هم خورده شاکیو ناراحت میشن ، یکی میگه امروز واسه آنتالیا پرواز داشتم ! ، یکی میگه حیف شد مامانمینا نبودن میخواستم مهشیدو بیارم خونه ! ، یکی میگه قرار بود امروز برم خاستگاری خیر سرم ! ، یکی میگه این همه روو مخ قدسی کار کرده بودم که امروز قرار بزاریم با هم ! ، با این حال همه به صورت درگوشی غرغر میکنن و کسی اعتراضی نمیکنه ! ، بالاخره بعد از چند ساعت سر در گمی با حکم مراجع مربوطه اعلام میشه که قیامت شده و تمام شایعات اللخصوص تورم بی اساس خوانده میشه  ! ، در همین حال که از آسمون شهاب میریزه پایین و خورشید روشن خاموش میشه یه سری آدم انواع تبلیغات رو برای کلاه برداری راه میندازن ، بنابراین به سرعت نور اس ام اس ها و ایمیل ها و بورشور های تبلیغاتی منتشر میشن ، مثل ، تور های مسافرتی برای طبقات مختلف بهشت با بهترین امکانات و خوشگل ترین حوری ها ، قطار وحشت و ترن هوایی در جهنم ، ورود زیر هجده سال ممنوع ! ، چراغ قوه های لیزری برای عبور از پل صراط ! ، آب سرد کن های سیار و کم حجم برای جهنمی های عزیز ! ، لباس های ضد حریق ساخته شده از نانو تکنولوژی مقاوم تا هزار درجه ی سانتی گراد ! و ... .  بعد چند ساعت به خاطر زلزله های شدید همه ی اماکن تخریب میشن و مردم متاسفانه فرصتی برای هجوم به فروشگاه های شهروند و غارت اون ها پیدا نمی کنن ! ، و دیگه کم کم همه به این نتیجه میرسن که باید بیخیال همه چی شن و عین بچه ی آدم خودشون با پای خودشون برن توو جهنم ! ، البته سوء تفاهم نشه ، یه پنج شیش نفری هم قراره برن بهشت اگه راشون بدن !... بقیه ی اتفاقات و حوادث اعلام نمیشه تا دوستان عزیز خودشون سوپرایز شن به موقع !...

به همین راحتی کسانی که دیروز در فکر چگونه گذراندن فردای خودشون بودن امروز در آتش به سر میبرن ! ، چقدر عجیب و باور نکردنیه روزی که فردایی نخواهد داشت!!!...

در سوره مؤمنون آیات 99 و 100 می فرماید: «حتی اذا جاء  تا آنگاه که یکی از آنها را مرگ فرا می رسد می گوید: پروردگارا! مرا باز گردان، باشد کار شایسته ای در زمینه هایی که نکرده ام انجام دهم. ابدا، این صرفا سخنی است که او گوینده آن است و از جلوی آنها از حین مرگ تا روزی که مبعوث شوند برزخ و فاصله ای است».

الساعه : لحظه ای كه تمام كرات آسمانی و در زمین با یك نفخه صور از هم می باشند و با یك نفخه دیگر تمام موجودات قیام می كنند و در صحرا محشر گرد می آیند (وقت قیام مردم از قبرها) (سوره اعراف / آیه 187)
الازفه : «نزدیك»، روزی كه هر لحظه احتمال نزدیك بودنش هست و نمی تون با ضرس قاطع زمانی تعیین كرد. (سوره نجم، آیه 57)
الحاقه: روزی كه در آن، احقاق حق می شود. (وعده تحقق قیامت محقق می شود). (سوره حاقه، آیات 1 و 2)
حین: لحظه ای كه به ناگهان فرامی رسد و همه چیز را دگرگون می سازد. (سوره ص، آیه 88)
الصاخه: لحظه ای كه چنان پرخروش و فریاد است كه گوش ها را كر می سازد و همه از یكدیگر فرار می كنند. (سوره عبس، آیه 33 و34)
الغاشیه: لحظه ای كه عذاب و سختی آن همه موجودات را فرا می گیرد (گویی ابری است كه همه چیز را می پوشاند). (سوره غاشیه، آیه1)
الرادفه: روزی كه از پی دنیا فرا می رسد و همه چیز را دگرگون نماید (سوره نازعات، آیه 8)
یوم الدین: روزی كه به همه انسان ها پاداش و كیفر اعمالشان داده خواهد شد. (سوره حمد، آیه3)
یوم لابیع فیه و لا خله: روزی كه نه دادوستد و نه دوستی ها هیچكدام كارساز نخواهد بود. (سوره بقره، آیه 255)
یوم التلاق: روزی كه همه انسان های اولین و آخرین با هم تلاقی می كنند یا روزی كه انسان با خدای خود ملاقات می كند. (سوره مومن، آیه 15)
یوم التناد: روزی كه انسان از سختی آن روز به فریاد آید. (سوره مومن، آیه 32)

 

یا حق...

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
     به نام خدا

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند

معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
یا حق
 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 
 
بنام خدا
 
شبی خواب دیدم با خدا در ساحل زندگی قدم میزنم و رد پاهایمان روی شنهای ساحل باقی می ماند! وقتی در انتهای راه برگشتم و به پشت سر نگریستم دیدم در مسیر زندگی انجاهایی که سختیها و رنجها مرا در هم پیچیده بوده بود رد پاها یکی شده وتنها مانده بودم ! به خدا گله کردم که چرا در شرایطی که از همیشه بیشتر به تو محتاج بودم مرا تنها گذاشته بودی ؟ خدا گفت : عزیزم من هیچ گاه تو را تنها رها نکردم وهمیشه با تو بوده ام ! انجاهایی که رد پاها یکی شده ـ رد پاهای من است که تو را در اغوش گرفته بودم تا سختیها تو را نیازارد
یا حق
 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
   

Merlin Helicopter Simulator Screen Shot

سیمولاتور  هلیکوپتر

نوع فایل:zip     حجم:۱۵۹ کیلو بایت

دانلود

------------------------------------

The Wingsfield Terminal Area (TMA)

سیمولاتور  تقرب پرواز

نوع فایل:zip       حجم:۴۹.۳کیلو بایت

دانلود

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 

خداوند بعد از آفرينش زمين و آسمان و قبول فرمان خدا، نبوت من و ولايت علي ابن ابي‌طالب را بر آنها عرضه كرده و پذيرفتند، آنگاه تمامي بشر را آفريد و امر دين را به ما واگذار فرمود، بنابراين سعادتمند كسي است كه به راه ما آيد و با شقاوت كسي است كه از راه ما جدا شود، ما حلال خدا را حلال كرده و حرامش را حرام مي‌كنيم.

با وجود اينكه چهرة راستين اميرالمؤمنين(ع) را منحصراً خدا و پيامبرش مي‌شناسند و فضايل آن حضرت قابل احصا و احاطه نيست، و رسول خدا(ص) نيز به دليل عدم ظرفيت و خوف افراط امت، همة آن را بازگو ننموده‌اند، و از ميان اندك مكارمي هم كه نقل شده، نيمي را دشمنان آن حضرت از سر جسارت و گروهي را دوستان به سبب تقيه كتمان داشته‌اند، اما همان اندك فضايلي كه به دست ما رسيده، بدان اندازه است كه صدها هزار ورق از متون و آثار انديشمندان اسلامي را به خود اختصاص داده است.

برای خواندن ادامه مطلب روی باکس ادامه مطلب کلیک کنید

 
 
 |    نوشته شده توسط علی ادامه مطلب | 
 
   
 

لئوناردو داوینچی موقع كشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد، می بایست "نیكی" را به شكل عیسی" و "بدی" را به شكل " یهودا" یكی از یاران عیسی كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می كرد.كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل ها ی آرمانی اش را پیدا كند. روزی دریك مراسم همسرایی, تصویر كامل مسیح را در چهرة یكی از جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهمید چه خبر است به كلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد. وقتی كارش تمام شد گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: كی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روًیایی داشتم، هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم! "می توان گفت: نیكی و بدی یك چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است كه هر كدام كی سر راه انسان قرار بگیرند." پائولو كوئیلو

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 

این مقایسه توهین به دخترو پسر این دهه ها نیست صرفا مقایسه ای طنزآمیز و خاطر نشان کردن وضعیتی است که روشنفکران به آن عوارض دوره گذار و دینداران به آن نشانه های آخرالزمانی می گویند و در کل بهره ای از حقیقت دارد.انکار این مقایسه شاید خودیک

  نشانه ی آخرالزمانی باشد

دختر دهه 60   :باید با آبرو باشم

دختر دهه 70   :باید تحصیلکرده باشم

دختر دهه 80   :باید پولدار باشم

 

 

 

دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه

دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه

دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه

 

 

پسر دهه 60 :در سن 25 سالگی سیگاری میشد

پسر دهه 70 :در 20 سالگی سیگاری می شد

پسر دهه 80 :قبل از سن بلوغ سیگاری می شود.

 

دختردهه 60 : 30 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم

دختردهه 70 : 25 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم

دختردهه 80 : 20 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم

 


 

پسر دهه 60 : دارم  میرم باشگاه... دارم میرم زیر زمین دو استکان عرق بخورم

پسر دهه 70:دارم میرم پارتی... دارم میرم سیگار و حشیش  بکشم

پسر دهه 80 :دارم میرم دبی ... دارم میرم اسید .شیشه . کرک.ال اس دی.و هروئین و انواع قرص های  توهم زا .... مصرف کنم

 

 

دختر دهه 60 : دوست پسر یکی اونهم یه عشق پاک

دختر دهه 70 :دوست پسر یکی یا دوتا . چند تا هم زاپاس برای روز مبادا

دختر دهه 80 : دوست پسر بین یک نفر تا یک هنگ یا  تیپ در رده سنی بین 20 تا 60 سال مجرد تا صاحب عیال و چند سر عائله. بالاخره تو این همه آدم یکی پیدا میشه بخواد لباس عروس واسم بخره.

 

 

پسر دهه 60 :داریوش گوش می داد

پسر دهه 70 :ابی گوش می داد

پسر دهه 80 :مقلدین درجه 3و 4 داریوش و ابی را (که خواب عکس انداختن با داریوش را می بینند) را گوش می دهد .

 

 

 

پسر دهه 60 :شریعتی می خواند

پسر دهه 70 :شاملو می خواند

پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند.

 

دختر دهه 60 :به خاطر حفظ آبرو همه کار می کنم

دختر دهه 70 :به خاطر دوست پسرم همه کار می کنم

دختر دهه 80 : به خاطر پول همه کار می کنم.

 

 

پسر دهه 60 :خانواده و پدر مادرم عزیزترین چیز است

پسر دهه 70 :دوست دخترم  عزیز ترین چیزاست

پسر دهه 80 :مواد محرک و توهم زا و ماشینم عزیز ترین چیزند.

 

 

دختر دهه 60 :شوهر منجی نیست شوهر کردن سنت خدا و رسم زندگی ست.

دختر دهه 70 :شوهر شوهره شوهر... بالشت سره شوهر...

دختر دهه 80 :من یک افسرده ی روانی پر از غصه ام و شوهر منجی من است و دیگر هیچ راه نجاتی نیست.

 

 

پسر دهه 60 :در هر صورت باید زن بگیرم

پسر دهه 70 :باید پولداربشم و زن بگیرم

پسر دهه 80 :باید قاطی کنم و زن بگیرم.

 

دختر دهه 60 : زن روز  و  ر.اعتمادی می خواند

دختر دهه 70 :فهیمه رحیمی و مهدی سهیلی می خواند

دختر دهه 80:بیشتر در اینترنت دنبال فیلتر شکن جدید و پروکسی است.

 

 

دختر دهه 60:سیگار کشیدن دختر یک کابوس است دختری که سیگار می کشد خراب است.

دختر دهه 70 :گهگاهی کنار پنجره یا واسه افه تو پارتی یا کافی شاپ  یه دو نخ می کشم.

دختر دهه 80 :پیش به سوی آسم، سرطان حنجره ،ریه،نای و خون قبل از یائستگی.

 

 

 

دختر دهه 60 :از خدا می ترسم

دختر دهه 70 : از بی عشقی می ترسم

دختر دهه 80 :از بی پولی می ترسم.

 

 

 

 

پدر برای پسر دهه 60 :در حکم یک پدر مقدس بود حرمتش کاملا حفظ می شد

پدر برای پسر دهه 70: در حکم یکی از اعضای خانواده بود باید به او حال داد.

پدر برای پسر دهه 80 :سر خره عوضی اسکل بی پدر مادر.

 

دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ می کشید

دختر دهه 70 : اول مدرک تحصیلی خود را به رخ می کشید

دختر دهه 80 : اول مارک و مدل اتومبیل و ریخت و قیافه خود را به رخ می کشد.

 

داماد دهه 60 :فقط پدر مادرم ،زن و بچه ،و کارم

داماد دهه 70 :فقط زن و بچه و عشق و حالم و کارم

داماد دهه 80 :فقط عشق و حالم و کارم.

 

عروس دهه 60 :بایدمثل مادرم سوخت و ساخت این ذات زندگی ست بدبختی و خوشبختی با هم.طلاق پاک کردن صورت مسئله ست و مسئله میزان بردباری صبر و توان مدیریت منه.باید سعی کنم مثل دو رود در کنار هم باشیم. باید مدیریت کنم  این هنر زندگیه.

 

عروس دهه 70 :نباید سوخت وساخت اما باید زندگی کرد و همینطور در وقت لزوم مقابله به مثل.طلاق پایان تلخیه اما خب مجبورم بهم سخت بگذره ول می کنم میرم.  این هنر زندگیه.

 

عروس دهه 80 :مثل دو کوه برابر هم.عوضی بره مهرمو می زارم اجرا یه راست می رم با یکی دیگه.خوش بگذرون و سختی نکش.این هنر زندگیه.

 

 

مرد دهه 60:خدا  خانواده    ثروت

مرد دهه 70 :خانواده  ثروت   خیانت به همسر

مرد دهه 80:ثروت، خیانت به همسر ،مصرف پروزاک و انواع دیگر قرص اعصاب .

 

 

عروس دهه 60:تقسیم وظایف رمز موفقیت و آسایشه. من طی یک سند قانونی همسر این مرد هستم نه دوست او .وظیفه من خانه داریه وظیفه مرد کار و تامین زندگی هر کس غیر از این به گوشم بخونه شیطانه.

 

 

عروس دهه 70 :تقسیم وظایف چیزیه که باید دوباره معنی و تعریف بشه.دلیل نداره من همیشه غذا درست کنم من کلاس گیتار دارم کلاس آواز دارم  . فقط سه یا چهار روز در هفته ممکنه از خونم بوی غذا بیاد.اما خب می دونم که غذا پختن کار منه نه مرد.

 

 

عروس دهه 80 :تقسیم وظایف یه حرف احمقانه و سنتیه هر کس به فراخور حالش هر کار که از دستش بر اومد انجام میده هر کاری که می کنم از لطف منه نه وظیفه من پس من هر کاری تو خونه می کنم لطف می کنم. تعهد و وظیفه اعصابمو بهم می ریزه.

 

 

دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000

دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100

دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در5

 

پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی

پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی

پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
  مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد
 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
   


                                                                   به نام خدا     
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند

یا حق

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
                                                               بنام خدا

چنانچه هسته باید نخست در دل خاك بشكافد تا راز دلش در آفتاب عریان شود. شما نیز باید رنج «شكافتن» را تجربه كنید تا به «شكفتن» در رسید.
«جبران خلیل جبران»

آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!»

التماس دعا

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.

آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: در اتاق به روی شما بسته خواهد شد

و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید. پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود،آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.  نفر چهارم در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته درگوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت!

آن سه نفر همچنان مشغول کار خودشان بودند. آنان حتی ندیدند که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.  وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: بس کنید. آزمون پایان یافته است.  من نخست وزیرم را انتخاب کردم. آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: چه اتفاقی افتاد؟ او که کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟ مرد گفت: مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم . نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟

به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ در غیر اینصورت اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت، هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است.پادشاه گفت: آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد اما شما شروع به حل آن کردید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید.
 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 

لطفا در مورد این عکس نظر بدهید.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 
 سخنراني منتشر نشده‌اي از مرحوم حاج قدرت الله لطيفي (ره)
یکی از بندگان صالح خدا و از دوستان و شیعیان مخلص حضرت صاحب الزمان‌(ع)، كه چندی پیش به محضر مقدس آقا شرفیاب شده بود نقل مي‌کرد، به حدّی وجود مقدس آقا ـ سلام الله علیه ـ را افسرده و ناراحت دیدم که همین طور از چشمان مبارکشان اشک جاری بود و از شیعیان و دوستانشان گله‌مند بودند که چرا این‌قدر در حقّ ما جفا و کوتاهی مي‌کنند و برای ما دعا نمي‌کنند.
 
برای خواندن ادامه مطلب روی باکس ادامه مطلب کلیک کنید
 
 
 |    نوشته شده توسط علی ادامه مطلب | 
 
   
 

1.      تفكر دراز مدت تصمیم گیری های كوتاه مدت را بهبود می بخشد .

2.      داشتن دید بلند مدت موثرترین عامل پیشرفت های اجتماعی و اقتصادی است.

3.      خود را به صورت فردی كه می خواهید در آینده باشید مجسم كنید .

4.      یك روش عالی برای موفقیت در كار این است : افكارتان را روی كاغذ بیاورید .

5.      ایمان تن اسایی نیست ، ایمان عمل است وقتی ایمان دارید حركت می كنید .

6.      در شروع هر كار به فكر انجامش باش .

7.      درشت ترین هندوانه ها تو خالی اند .

8.      قلب مثل یك خانه است كه دو تا اتاق دارد كه در یكیش شادی و در دومی غم است . سعی كنید جوری شادی كنید كه غم بیدار نشود .

9.      خواندن نسخه ، كسی را شفا نمی دهد .

10. حقیقیت و گل سرخ هر دو خار دارند .

11. كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند . در واقع آن را ازدست داده اند .

12. خداوند به كسانی كمك می كند كه به  خودشان كمك كنند .

 

13. آیا میدانستید آنهایی که از نظر احساسی بسیار قوی به نظر میرسند در واقع بسیار ضعیف و شکننده هستند

14. آیا میدانستید که آنهایی که زندگیشان را وقف مراقبت از دیگران میکنند خود به کسی برای مراقبت نیاز دارند

15. آیا میدانستید که  سه جمله ای که بیان آنها از همه جملات سخت تر است
دوستت دارم  متاسفم و به من کمک کن میباشد

16. آیا میدانستید که کسانی که قرمز میپوشند از اعتماد بیشتری نسبت به خود بر خوردارند

17. آیا میدانستیدکه کسانی که زرد میپوشند  از زیبایی خود لذت میبرند

18. و آیا میدانستید که کسانی که لباس مشکی به تن میکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گیرند ولی به کمک و درک شما نیاز دارند

19. آیا میدانستید که زمانی که به کسی کمک میکنید اثر آن دوبار به سوی شما بر میگردد

20. و آیا میدانستید که نوشتن احساسات بسیار آسانتر از رودرو بیان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بیشتر است

21. آیا میدانستید که اگر چیزی رابا ایمان از خداوند بخواهید به شما عطا خواهد شد

22. آیا میدانستید که شما میتوانید به رویاهایتان جامه عمل بپوشانید رویاهایی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهید و اگر واقعا این موضوع را میدانستید از آنچه قادر به انجامش بودید متعجب میشدید

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 

آیت الله حاج سید محمد علی آل سید غفور از اساتید مبّرز حوزه در جلسه‌ی تدریس خود فرمودند:
جد ما مرحوم سید عبدالغفور نقل كرد:
زنی از اهل «طُوَیریج» (در سه فرسخی كربلا) گوساله‌ای را نذر حضرت قمر بنی‌هاشم كرده بود. چون حاجتش برآورده گشت برای ادای نذر حركت نمود ولی در میانه‌ی راه یكی از مأمورین امنیتی كه سُنّی بود، جلوی زن را گرفت و گفت:
«با این گوساله به كجا می‌روی؟»
گفت: «این گوساله نذر حضرت عباس(ع) است و من برای ادای نذر به كربلا می‌روم».
مرد سنی فریاد زد: «دست از این مسخره بازی‌ها و خرافات بردارید» و راه را بر زن بیچاره می‌بندد و گوساله را از او می‌گیرد.
اصرارهای زن تأثیری نمی‌كند و به ناچار‌، خود به تنهایی به كربلا و حرم حضرت باب الحوائج مشرف می‌شود و می‌گوید: «آقا جان! من به نذر خود وفا كردم، ولی آن مرد سُنّی مانع شد. شما بر مرد سنی غضب كنید و او را ادب نمایید».
شبانگاه همان روز، زن در خواب می‌بیند كه خدمت حضرت عباس(ع) رسیده است.
حضرت(ع) می‌فرماید: «نذر تو به ما رسید و قبول كردیم»!
زن می‌گوید: «خدا را شكر، اما من تقاضامندم كه گوساله را از مرد سنّی باز پس گیرید و بر او غضب فرمایید».
حضرت(ع) می‌فرماید: «من آن حیوان را به مرد سنّی بخشیدم و ما خاندانی هستیم كه هرگاه چیزی به كسی دادیم بازپس نمی‌گیریم»!
زن می‌گوید: «اما مرد سنّی دل مرا شكست و مرا آزرده ساخت» و تقاضای خود را تكرار نمود.
حضرت(ع) فرمود: «آن مرد سنّی حقی بر گردن من داشت كه باید أَدا می‌كردم»!
حضرت (ع) فرمود: «این مرد سنی در روزی بسیار گرم، در راهی می‌رفت. شدت گرمی هوا به قدری بود كه مرد مشرف به هلاكت گشت . پس چون به كنار نهر آب رسید با اینكه بسیار تشنه بود، اما لحظه‌ای درنگ كرد و به یاد تشنگی برادر مظلومم حسین (ع) افتاد و اشك ریخت و بر قاتلان آن حضرت نفرین و لعنت نمود. من به پاس این عمل خیر، گوساله را به او بخشیدم»!
چون زن به سوی منزل بازگشت به طور اتفاقی، مجدداً با مرد سنّی مواجه گشت و جریان خوابش را برای او بیان نمود.
مرد سنی در حالیكه اشك می‌ریخت گفت:
«به خدای بزرگ سوگند كه تمام آنچه گفتی عین واقعیت است و من آ‌ن‌را تا كنون برای احدی بازگو نكرده بودم. اینك بیا و گوساله را پس بگیر»!
زن نپذیرفت و گفت: «این هدیه‌ی حضرت عباس(ع) است به تو، و من حق ندارم آن را از تو بپذیرم».
مرد سنّی كه دلش به نور حقیقت روشن شده بود توبه نمود و فوراً به زیارت حضرت ابوالفضل (ع)  شتافت و در كنار قبر مطهر آن بزرگوار به آیین حقه‌ی تشیع مشرف گشت و عّده‌ای از بستگان او نیز به واسطه‌ی این كرامت شیعه شدند.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 
كليساي فاطيمالوسيكا در سال 1944 درحاليكه بسيار بيمار بود نامه‌اي را براي واتيكان ارسال كرد كه  حاوي راز سوم بود. او بسيار تاكيد كرده بود كه پاكت نامه تا قبل از سال 1960 باز نشود.
در آن زمان پاپ وقت اعلام كرد راز مذكور به او ارتباطي ندارد. نامه 40 سال ديگر در  واتيكان ماند. شايعه‌هاي بسياري مبني بر اينكه آن راز درباره حوادث و زمان آخرالزمان  است بوجود آمد.
 
 
 
 
احتمالا همه خوانندگان با ماجراي فاطيما آشنا هستند و فيلم سينمايي آن را كه بارها از تلويزيون پخش گرديده ملاحظه نموده‌اند. داستان از اين قرار است كه روز 13 ماه مه سال 1917 در دهكده‌اي در كشور پرتغال سه بچه چوپان در حين چوپاني شاهد ظهور چهره‌اي مي‌شوند و اين رويارويي بارها رخ مي‌دهد تا اينكه خبر آن به همه جا مي‌رسد.

بنا بر گفته‌هاي مسيحيان اين سه كودك در آن دشت مريم مقدس را ديده‌ بودند. در  نهايت در آن محل كليسايي ساخته شد و هر ساله در روز سيزدهم ماه اكتبر مردم  پرتغال جهت زيارت به آن روستا مي‌روند و به دعا و نيايش مي‌پردازند.

لوسيا يكي از كودكان شاهد ماجرا بود كه در آن زمان ده سال داشت. به گفته او اين بانو در يكي از نوبت‌هاي ظاهر شدنش به او گفت كه خاسينتا و فرانسيسكو، دو كودك ديگر را بزودي با خود خواهد برد و چنين شد كه پس از اندكي آن دو كودك درگذشتند.

به گفته لوسيا آن بانو تصوير وحشتناكي از جهنم را به او نشان داد و هشدار داد اگر  بشر توبه نكند جنگ وحشتناكي رخ مي‌دهد. اين اولين راز فاطيما بود. دومين راز  پيشگويي مي‌كرد كه روسيه به دين مسيحيت بازمي‌گردد و دست از كمونيسم مي‌كشد.

لوسيكا در سال 1944 درحاليكه بسيار بيمار بود نامه‌اي را براي واتيكان ارسال كرد كه  حاوي راز سوم بود. او بسيار تاكيد كرده بود كه پاكت نامه تا قبل از سال 1960 باز نشود.

در آن زمان پاپ وقت اعلام كرد راز مذكور به او ارتباطي ندارد. نامه 40 سال ديگر در  واتيكان ماند. شايعه‌هاي بسياري مبني بر اينكه آن راز درباره حوادث و زمان آخرالزمان  است بوجود آمد تا آن حد كه راهبي را برانگيخت تا در سال 1981 دست به هواپيما ربايي بزند و تهديد كند چنانچه محتواي نامه فاش نگردد هواپيما را منفجر خواهد نمود.

تا اينكه در سال 2000 بالاخره كليسا اعلام كرد راز مذكور رويايي بوده كه در آن اسقفي سفيد پوش هدف گلوله قرار گرفته و در دشتي پوشيده از اجساد تلاش مي‌كند خود را به صليب برساند. با اين اعلام بسياري نااميد شدند. بار ديگر شايعه‌هايي مبني براينكه راز بخش سومي نيز داشته كه اعلام نشده بوجود آمد. اما كليسا اعلام كرد اين رويا مربوط به تلاش براي سوء قصد به جان پاپ ژان پل دوم در تركيه در سال 1982 بوده است. پاپ ژان پل دوم خود نيز نجاتش از آن سوء قصد را وابسته به فاطيما اعلام كرد و گفت "يك دست شليك كرد و دست ديگر تير را به سمت ديگري هدايت كرد".


سال بعد پاپ تير مذكور را بر روي تاج فاطيما كه در كليساي ساخته شده در پرتغال بود قرار داد و براي دو كودك فوت شده طلب آمرزش كرد. لوسيا نيز در سال 2005 در سن 97 سالگي درگذشت.

اما مشاهده مي‌شود كه شايعه‌هاي فراوان درباره راز سوم و احتمال رابطه آن با آخرالزمان همچنان در ميان مسيحيان مطرح است.

به گزارش موعود به نقل از روزنامه تلگراف انگليس روز گذشته، اسقف اعظم لوريس كاپوويلا بار ديگر تاكيد كرد شايعه‌ها واقعيت ندارند. كاپوولا آخرين شاهد زنده‌اي است كه در زمان باز كردن پاكت حاوي راز توسط پاپ ژان پل دوم حضور داشته است. او تاكيد كرد پاكت باز شد و محتواي آن بطور كامل اعلام گرديد و بار ديگر مهر و موم شد.

 
 
بر گرفته از ماهنامه موعود
 
 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم - به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم .

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 

روزی در آخر ساعت درس یك دانشجوی دوره دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم می آیید،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقیقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد.

پروفسور حسابی

برای دیدن چند عکس از دکتر حسابی روی ادامه مطلب کلیک کنید

 
 
 |    نوشته شده توسط علی ادامه مطلب | 
 
   
 

آیا میدانید که :

  • دریاچه نیکاراگوا در نیکاراگوا تنها دریاچه آب تازه در دنیاست که کوسه دارد!

  • جولیوس سزار شناگر قابل و معروفی بوده است.

  • اکثر آدمهایی که معمولا در دزدی بانکها کشته می شوند دزدان بانک هستند.

  • لئوناردو داوینچی می توانست با یک دست بنویسد و با دست دیگر همزمان طرحی را نقاشی کند !

  • خورشید 330،000  مرتبه از زمین بزرگتر است.

  • 80% از میلیونر ها در دنیا از ماشینهای دست دوم (used cars ) استفاده می کنند!

  • 80% از عکسها در اینترنت مربوط به زنهای بدون لباس است!

  • نیمی از جمعیت جهان در طول عمرشان لا اقل یک فیلم جیمز باند دیده اند!

  • سرعت گردش زمین به دور خورشید تقریبا برابر 29.8 کیلومتر بر ثانیه یا 107،000  کیلومتر بر ساعت است!

  • یک فرد معمولی بطور متوسط روزی 23،000 مرتبه تنفس می کند!

  • در چین باستان مردم با خوردن یک پوند (نزدیک نیم کیلو) نمک! خودکشی می کردند!

  •  یک فرد معمولی در طول عمر خود حدود 20 کیلو گرم گرد و خاک و آشغال! تنفس کرده است!

  • در ایالت کنتاکی آمریکا 50% از کسانی که برای اولین بار ازدواج می کنند  teenager ( سنین 13-19 ) هستند!

  • پرواز با کایت یک ورزش حرفه ای در تایلند است.

  • قیچی توسط لئوناردو داوینچی اختراع شد!

  • ناخنهای دست چهار مرتبه سریعتر از ناخنهای پا رشد می کنند!

  • یک بطری 2 لیتری پپسی حاوی 90 قاشق غذاخوری شکر می باشد!

  • از بین کلمات و واژه های شناخته شده در سراسر دنیا رتبه اول را کلمه "Okey"  دارد و رتبه دوم ار آن "Cocacola" (کوکا کولا) است!

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
  یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود ، بی اختیار ایستادم . مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد . رفتار وی گیجم کرد . به او نزدیک شدم و پرسیدم مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.


یک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگیزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : این کار به من این احساس را می دهد که شخص مفیدی هستم ، نه موجودی که جز انجام یک سلسله کارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد.


مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه می كردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه ای بود كه كارگر به كارش علاقمند می شد ، به نحوی كه اگر یك روز سر كارش نمی آمد دلش برای همکاران ، محل کار وحتی دستگاهی كه با آن كار می كرد تنگ می شد . مسئول ، وقتی می خواست كاری را به كسی بسپارد ، نخست ساعتی آن كار را با وی انجام میداد وقتی مطمئن می شد وی آن كار را یاد گرفته است می پرسید: بروم ؟وسپس می رفت .آنها هیچوقت نمی گغتند بیا این كار را انجام بده ، می گفتند ممكن است به ما كمك كنید ؟ یا می گفتند بیایید این كار را با هم انجام دهیم .مدیران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدیر وقتی می دید قسمتی از كارخانه كثیف است یك حوله سفید به پیشانی می بست و آنجا را جارو می كرد . در آنجا حتی اعضای خانواده صاحب كارخانه هم دوشادوش كاركنان كار می كردند . هیچكس از صاحب كارش نمیترسید . همه سعی می كردند كار خوب ارائه دهند و از این می ترسیدند كه كارشان خراب شود ودیگران فكر كنند كه فلانی كارش بد است .اگر كاری خراب می شد مدیر داد و فریاد راه نمی انداخت و كارگر را جلوی دیگران خوار نمی كرد ، بلكه برای او به آرامی شرح می داد كه بهتر نیست كار را به این طریق انجام می دادی ؟ اگر در ماه كسی غیبت نمی كرد وكارش را خوب انجام می داد مبلغ قابل توجهی به او پاداش می دادند . این باعث می شد كارگر تشویق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود .
زمانی برای صحبت كردن وارتباط با كارگر در نظر گرفته می شد . سرپرست لحظاتی را در حین كاركردن به بهانه آموزش دادن با كارگر حرف می زد تا روحیاتش را بهتر بشناسد . كارگر وقتی مشكلی داشت با سرپرست خود صحبت می كرد تا مشكلات برای حل به بالاتر انعكاس پیدا كند . وقتی به اضافه كاری نیاز بود مستقیم به كسی نمی گفتند اضافه كار بمانید بلكه صبح در حین صحبت به یك نفر می گفتند امروز كار زیاد است و افراد دیگر به خود اجازه نمی دادند محیط را ترك كنند ، می ماندند تا كار را به اتمام برسانند . صاحب كارخانه هیچوقت لفظ كارگرهایم ، یا كارخانه ام را به كار نمی برد . . آنجا از یك كارگر معمولی تا صاحب كارخانه همه لفظ كارخانه مان را به كار می بردند . وقتی سودی وارد كارخانه می شد این سود نسبت به میزان حقوق بین همه توزیع می شد. در آنجا كارگران معتقدند اگر خوب كار كنند سود كارخانه بیشتر می شود اگر سود بیشتر شود شركتشان گسترش می یابد شركت كه گسترش یابد اعتبارشان در كشور بالا می رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنیای آنها دنیای همدلی وهمكاری است . آنها تعطیلاتی دارند به اسم «گلدن ویک» که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند ومی روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کارکنند.


با آنکه در شرکت های تولیدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کیفی ) ،که این قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قبلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را تولید می کند به چشم یک خریدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحویل می گیرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ایراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط تولید ، هر بخش نسبت به بخش دیگر مثل مشتری است.


برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر ومشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهار خوری را هم در قسمت فوقانی ودارای چشم انداز بنا می کنند.


در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود .


اگر کارگری در حین کار متوجه شود قطعه ای اندازه یک دهم میکرون ایراد دارد ، سریع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدیر شرکت تامین کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدیر حتی اگر با کارخانه فاصله زیادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی وجبران کند .


هیئتی برای یک دوره آموزشی به کارخانه تویوتا ژاپن رفته بودند . آنها تعریف می کنند که : ما با مشاهده خطوط تولید ، نظم وانضباط حاکم ، روش کار، نحوه تولید ، و... چنان به شعف آمده بودیم که به فیلمبرداری مشغول شدیم . اما مدرس ما به ما گفت : فیلمبرداری و سپس دیدن آن به شما چیزی نخواهد آموخت و فقط جنبه نمایشی دارد . شما باید چیزی ورای آنچه می بینید،را ببینید! آنچه که قابل رویت نیست، و آن روح حاکم بر محیط کار است !


ژاپنی ها گرایش دارند که خود را با کارشان هماهنگ کنند . هنگامی که از آنان پرسیده شود شما کی هستید ؟ در پاسخ به ترتیب نام خود و نام شرکت یا سازمانی که در آن کار می کنند را خواهند گفت . حتی یک استاد دانشگاه که اقتصاددان است ،خواهد گفت : من استاد دانشگاه توکیو هستم . ژاپنی ها چون خود را عضو جامعه سازمانی می پندارند از کار اضافه برای شرکتشان سرباز نخواهند زد و هرگاه لازم باشد کارهای شخصی خود را فدا خواهند کرد . هنگامی که در آمد شرکت ناچیز باشد ، آنان به افزایش دستمزد اندک تن خواهند داد ، زیرا آنان خوب می دانند که اگر شرکتشان نتواند به دلیل دستمزدهای بالا به رشد ثابتی دست یابد ، در آمد آنان در دراز مدت کاهش خواهد یافت .


ادوین لند، مخترع دوربین عکاسی پولاروید، حدودا پانزده سال اول حیات شرکت پولاروید ، اداره آن را به عهده داشت . وقتی شرکت به طور فزاینده ای رشد کرد ، ادو ین لند ، اقدام به تشکیل تیم مدیریت ارشد شرکت نمود .
نکته جالب توجه اینجاست که وی به این نتیجه رسید که خودش فرد مناسبی برای عضویت در این تیم نیست ، بلکه حمایت ومشارکت در نوآوری عملی ، نقشی بود که برای خود در نظر گرفت . و در این شرکت آزمایشگاهی برای خود ساخت وخود را مدیر مشاور شرکت در تحقیقات پایه معرفی کرد.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 

 

مقدمه
هنگامى كه پل ترنر (Paul Turner) تهيه كننده معروف استراليايى در طى برنامه‏اى ماهواره‏اى تحت عنوان: نوستر آداموس: مردى كه فردا را پيش‏بينى مى‏كند. خطر روزافزون ايران وانقلاب اسلامى ايران براى غرب و تمدن غربى مطرح كرد و در طى اين برنامه تمام آنچه را كه نوسترآداموس در بيش از 390 سال پيش از آن تاريخ «آگوست 1989م» پيشگوئى كرده بود منتسب به ايران كرد؛ هيچ سياستمدارى حرف وى را چندان جدى نگرفت؛ چرا كه موقعيت ايران در سال 1989، نه تنها به هيچ وجه مناسب نبود؛ بلكه به واسطه جنگ تحميلى و عواقب ناشى از آن و تحريمهاى شديد اقتصادى بسيار شكننده و حساس بود. ليكن پس از به واقعيت پيوستن واقعه يازدهم سپتامبر در آمريكا كه اتفاقاً در فيلم به صراحت به آن اشاره مى‏شود (وقوع دو انفجار مهيب و عظيم در New City) همگان شگفت‏زده و نگران شدند؛ به نحوى كه رئيس‏جمهور نه چندان باهوش آمريكا، پس از وقوع اين حادثه به تبعيت از نوسترآداموس، ايران را هم يكى از «محورهاى شرارت» در جهان معرفى كرد و از اين طريق بر وحشت و ترس عميق هيأت حاكمه آمريكا از ايران (پرشيا) صحّه گذاشت...


 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی ادامه مطلب | 
 
   
  momias1 

 برای دیدن ادامه عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی ادامه مطلب | 
 
   
   

نبرد هارمجدّون


از سال 1980، اين عادت در من پيدا شده است كه هر يكشنبه، برنامه «ساعت بشارت انجيل كهن» فال ول را در تلويزيون بگيرم. 

براى آنكه مطالب بيشترى درباره خداشناسى هار مجدون فال ول بدانم؛ و دريابم كه پيروانش تا چه اندازه مانند خودش فكر مى‏كنند، در سال 1983، در گشت مسافرتى به سرپرستى او به سرزمين قدس، نام نويسى كردم. 

من يكى از 630 نفر مسيحى‏اى بودم، كه از نيويورك به تل آويو پرواز كرديم. در آنجا ما را به گروههاى حدود 50 نفرى تقسيم كردند. به هر يك از گروهها يك اتوبوس و يك راهنماى اسراييلى اختصاص داده شده بود. ما پس از يك استراحت شبانه با اتوبوس ها يمان به راه افتاديم. 

حالا در اين سفر كوتاه، شما هم با من همراه شويد:  ...

برای خواندن ادامه مطلب روی باکس ادامه مطلب کلیک کنید

 
 
 |    نوشته شده توسط علی ادامه مطلب | 
 
   
   

رستگار شدگان "ربوده" خواهند شد

در گشت سال 1983، كه به سرپرستي فال ول تشكيل شده بود، من به كلايد كه ظاهرا بخشهاي زيادي از كتاب عهد عتيق و عهد جديد را از بر كرده بود، گفتم كه درباره چگونگي پايان يافتن حالت جذبه و ربودگي، دچار معما شده‏ام. كتاب مقدس در اين باره چه مي‏گويد؟ 

برای خواندن ادامه مطلب روی باکس ادامه مطلب کلیک کنید

 
 
 |    نوشته شده توسط علی ادامه مطلب | 
 
   
 
چاپ
 
 ادعاي حفاظت از ذرية آن مسيح اوّليه هم يکي ديگر از همان ترفندهايي بود که مسيحيان را نسبت به حضرت عيسي مسيح (ع) بي‌اعتقاد ساخته تا آنها را  براي ظهور مسيح جديد (در واقع از ميان يهوديان) آماده نمايد.



آپوکاليپس يا آخرالزمان از موضوعات قديمي در عالم سينما به شمار مي‌آيد. مي‌توان گفت از فيلم‌هايي مانند:«متروپليس» (فريتز لانگ) در سال 1927 و «چيزهاي آينده» (ويليام کامرون منزيس) در سال 1936 گرفته تا «جنگ دنياها» و «روز استقلال» و...

فيلم‌هايي که اغلب از دل هاليوود بيرون مي‌آيد، هاليوودي که اساساً توسط صهيونيست‌هاي سرمايه‌دار پاگرفت. پس بي‌جهت نيست که محتواي اين آثار، همواره آخرالزمان را از ديدگاه‌هاي صهيونيسم مسيحي و يهودي به نمايش گذارده است. انتظار «پايان روزها»، «تلاش نيروهاي ضدّ مسيح براي غلبه بر زمين» (بنا برآنچه در «مکاشفات يوحنا» در عهد جديد آمده)، ظهور مسيح موعود و بالاخره وقوع نبرد «آرماگدون» از جمله موضوعاتي است که به انحاء مختلف و با انواع زبان و بيان امروزي، در اقسام قالب‌هاي درام از قبيل:«علمي- تخيلي»، «هراس»، «حادثه‌اي»، «ملودرام»، «پليسي» و حتّي «کمدي» و فيلم‌هاي «کودکانه» بر پردة سينماها رفته و مي‌رود. امّا در اين ميان، در سال 2006 اتفاقي افتاد که شايد بتوان آن را در تاريخ سينما، بي‌نظير دانست و آن ساخت فيلم «رمز داوينچي» (براساس کتابي که 3 سال پيش از آن به وسيلة «دن براون» تاليف و انتشار يافت) بود که براي نخستين بار تلاش‌هاي مختلف نيروهاي گوناگون از جمله عوامل فرهنگي و هنري در طول قرون متمادي و به خصوص سينما در جهان امروز را براي زنده نگه‌داشتن آرمان مسيح موعود صهيونيست‌ها، در برابر ديدگان عموم قرار مي‌داد.
موضوع اصلي «رمز داوينچي» (برخلاف آنچه در تبليغات سرسام‌آور جهاني مورد تأکيد قرار گرفت و از جانب بعضي نويسندگان و منتقدان وطني هم دنبال شد!) اساساً راجع به فرقة واتيکاني «اپوس دي» به نظر نمي‌آمد. طرح سوژة انحرافي فرقة «اپوس دي» در رسانه‌ها ي مختلف غرب بيشتر براي سرپوش گذاردن بر محتواي اصلي فيلم بود و شايد هراس برخي از صاحبان رسانه‌هاي فوق نسبت به افشاي رازي (که همچون برخي شخصيت‌هاي اصلي خود اثر) معتقد بودند هنوز زمان آشکار شدن آن نرسيده است!! رازي که حافظش يک انجمن سرّي يهودي معرفي شد به نام «خانقاه صهيون» (ريشه‌هاي فکري صهيونيسم امروز) که ادعا شده در اوايل هزارة دوم ميلادي توسط يکي از پادشاهان فرانسه (به نام «گاد فروي دو بويلون» که مسيحي بوده) و طي جنگ‌هاي صليبي هم فاتح «اورشليم» شد، به وجود آمده تا راز مهم باقيمانده در خانواده او را حفظ نمايد.
قصه از اينجا و با باز شدن گوشه‌هايي از راز «انجمن اخوت خانقاه صهيون»، شروع مي‌شد، به اين ترتيب که:
بعد از اينکه شخصيت‌هاي اصلي فيلم يعني پرفسور رابرت لنگدن» (متخصص آمريکايي نشانه شناسي مذهبي با بازي تام هنکس) و «سوفي ني وو» (متخصص رمز گشايي پليس پاريس با ايفاي نقش ادري تاتو) متوجه مي‌شوند که مسئول موزة لوور پاريس (از رهبران خانقاه صهيون که ضمناً پدر بزرگ سوفي هم بوده) به دليل افشاي راز مهمي که قصد داشته آن را در اختيار نوه‌اش بگذارد، به قتل رسيده، طي درگيري‌ها و فراز و نشيب‌هايي که گام به گام باعث مي‌شود گوشه‌هايي از راز ياد شده بر آنها معلوم گردد، به ويلاي يکي از دوستان پرفسور لنگدن به نام «سر لي تيبينگ» (تاريخ شناس برجستة کالج سلطنتي انگليس که از سوي ملکه لقب شواليه گرفته و تحقيقات مفصلي دربارة همان راز مهم دارد) پناه مي‌برند. «سر لي» براي سوفي، اسرار «انجمن مخفي خانقاه صهيون» را برملا مي‌کند. او با تکيه بر تابلوي «شام آخر» لئوناردو داوينچي، ادعا مي‌کند که مقصود از «جام مقدس» که ساليان متمادي محل بحث و فحص عيسويان بوده، واقعاً يک شيء نبوده بلکه يک فرد و آن هم يک زن به نام مريم مجدليه است که برخلاف تمامي روايات تاريخي، همسر حضرت عيسي مسيح شده و از او نسلي به وجود مي‌آورد. از همين جهت او از اورشليم گريخت و در فرانسه توسط يهوديان محافظت شد!!(جل الخالق ! يهودياني که خود باعث و باني مصلوب شدن عيسي مسيح شده بودند، حالا از ذرية او مراقبت مي‌نمايند!!) قرن‌ها بعد، نسل او يعني همان فرزندان عيسي مسيح با سلسله‌اي از پادشاهان فرانسه در آميختند که يکي از نوادگانشان ، همان «گاد فروي دو بويلون» فاتح اورشليم و بنيانگذار «انجمن مخفي خانقاه صهيون» بوده است. او براي حفاظت از اسنادي که افشاگر راز مريم مجدليه است ، شواليه‌هايي را به نگهباني از آنها مي‌گمارد و يهوديان انجمن در طول تاريخ، حافظ آن راز و فرزندان مسيح شدند تا مسيحيت واقعي به دور از تعرض کليسا باقي بماند!!!

در «رمز داوينچي» ادعاي محافظت از راز مسيحيت، بزرگترين ترفند براي پوشاندن ماهيت صهيونيستي طراحان قصه بوده و البته اين قضيه ساختة دست بشر به نظر نمي‌آيد و پشتوانه و زمينه‌اي تاريخي و کهن دارد. شايد از همان اوايل هزارة دوم که فرقه‌هاي مخفي و تصوف يهود تحت عناويني مانند «کابالا» و «فرانکيسم» به وجود آمدند و با سوء استفاده از وضعيت نابسامان کليساي قرون وسطي و رنجي که مسيحيان معتقد از اختلافات رهبران مسيحيت مي‌بردند، قصد کردند که بالاخره به انزواي هزار سالة يهوديان پايان بخشند. از همين رو براي جذب مسيحيان به فرقه‌هاي مخفي خود (که در اصل يهودي منش بودند) خود را پيرو مسيحيت اوّليه و مخالف مسيحيت تحريف شدة کليسا معرفي نمودند، بنابراين بسياري از مسيحيان را به فرقه‌هاي خود جلب کردند. بعداً مدعي شدند که اساساً حضرت عيسي بن مريم در واقع مسيح اصلي نبوده و بشارت دهندة مسيح بن داوود بوده که در آينده ظهور مي‌کند.
ادعاي حفاظت از ذرية آن مسيح اوّليه هم يکي ديگر از همان ترفندهايي بود که مسيحيان را نسبت به حضرت عيسي مسيح (ع) بي‌اعتقاد ساخته تا آنها را  براي ظهور مسيح جديد (در واقع از ميان يهوديان) آماده نمايد.
نکتة جالب آنکه حتي تئودور هرتزل (بنيانگذار تفکر صهيونيسم در اواخر قرن نوزدهم) هم در ابتدا مردم را به مسيحيت دعوت مي‌کرد و خود را پيرو مسيحيت واقعي معرفي مي‌کرد.

نويسندة داستان (دن براون) و سازندگان فيلم «رمز داوينچي» اين بار برخلاف معمول ايدئولوژي پردازان هاليوود، (شايد عمداً) خيلي شعاري و واضح، عقايد خود را بيان کرده و برخلاف آنچه که در خود فيلم مطرح مي‌شود، به لابه‌لاي قصه‌ها و داستان‌ها و موسيقي پر نماد و مملو از سمبل نرفته‌اند. (در کتاب و فيلم مطرح مي‌شود که در طول تاريخ بسياري از هنرمندان پيرو خانقاه صهيون، در عين حال افشاگر راز مريم مجدليه يعني همان «جام مقدّس» و فرزندان مسيح بوده‌اند، يعني در واقع ايدئولوژي صهيون را تبليغ کرده‌اند و از اسامي افراد و آثار ذيل صريحاً نام برده مي‌شود: لئوناردو داوينچي که از اربابان خانقاه بوده تا ويکتور هوگو و بوتيچلي و ايزاک نيوتن و بتهوون و سمفوني «فلوت سحرآميز» و... حتّي والت ديزني و قصه‌هاي معروفش مثل سيندرلا و سفيد برفي و زيباي خفته و... و کارتون‌هايي مثل «شير شاه» و «پري دريايي» و «هري پاتر» و... چرا که همگي به دنبال بانو يا فرزندان و نسل گمشده و همان راز جام بوده‌اند. البته شخصاً به آنها کارتون‌هايي همچون «هاچ زنبور عسل» و «حنا، دختري در مزرعه» که سال‌ها از تلويزيون پخش مي‌شد را هم اضافه مي‌کنم !!)

در نقاط مختلفي از کتاب و فيلم به نشانه‌ها و خصوصاً علامت مخصوص صهيونيسم (يا همان ستارة داوود) به طور واضح اشاره مي‌شود. بارها در فصل‌هاي گوناگون، بر مثلث‌ها و هرم‌هاي مستقيم و وارونه و ترکيبشان که علامت صهيونيسم را مي‌سازد، تأکيد مي‌شود و آن را در تصاوير متعددي به نمايش در مي‌آورند. در ديالوگ‌هاي توضيحي مابين شخصيت‌هاي فيلم و مونولوگ طولاني «سر لي تيبينگ»، و همچنين بعداً در توصيفات ديگر پرفسور لنگدن، علامت صهيونيسم، نشانة تقدس زن و مرد، تعادل ارتباط آنها و قدرت بشريت تلقي مي‌شود و حتّي بر سر درِ عبادتگاه «راسلين» (انتهاي آدرسي که از راز و رمزهاي پدر بزرگ سوفي حاصل مي‌شود و در اواخر فيلم هم، مکان اصلي خانقاه صهيون و هواداران نسل عيسي مسيح و مريم مجدليه معرفي مي‌شود)، همان علامت صهيونيسم به طور شفاف در کادر دوربين قرار مي‌گيرد.

اين فرقه هم اکنون نيز تحت عنوان «کابالا» (انجمن تصوف يهود) فعال است و البته اين روزها ديگر مخفي نبوده و بنا به دست و دلبازي رؤساي سرمايه‌دارش که حاکم بر عظيم‌ترين کمپاني‌ها و مؤسسات صنعتي، تجاري و رسانه‌اي دنيا هستند، کاملاً علني فعاليت مي‌کند.

جالب است بدانيد رهبر 75 سالة اين فرقه به نام «فيوال گروبرگر» که اينک با نام «فيليپ برگ» شناخته مي‌شود و به نوشتة روزنامة ديلي ميل از قدرتمندان پشت پردة هاليوود است، به کمک همسرش و به طور آشكار «مرکز آموزش کابالا» را تأسيس نموده و بسياري از هنرپيشه‌هاي معروف را به خود جلب کرده، از جمله: «مدونا»، «اليزابت تيلور»، «باربرا استرايسند»، «ديان کيتن»، «دمي مور»، «بريتني اسپيرز»، «وينونا رايدر»، «ميک جاگر» و حتّي از فوتباليست‌ها «ديويد بکام» و زنش را به عضويت فرقة مزبور درآورده است.

طور قطع نمي‌توان دربارة علّت طرح واقعياتي که در «رمز داوينچي» به عنوان راز و رمزهاي کهن صهيونيسم بيان مي‌شود، اظهار نظر کرد. برخي اعتقاد دارند، همانطور که در خود فيلم، پرفسور «تيبينگ» براساس مدارک و مستندات، تأکيد مي‌کند که با گام نهادن در هزارة جديد، زمان افشاي راز خانقاه صهيون هم فرا رسيده، چرا که بدين وسيله مي‌توان زمينه‌هاي ظهور مسيح بن داوود و وقوع آرماگدون را فراهم آورد (که طبق پيش بيني‌هاي اونجليست‌ها و صهيونيست‌هاي مسيحي و يهودي، در همين اوايل هزارة سوم و خصوصاً طي يک دهة نخستش اتفاق مي‌افتد)، بنابراين کتاب و فيلم «رمز داوينچي» هم به همين دليل و براي افشاي راز «جام مقدّس» توسط محافل سينمايي وابسته به خانقاه صهيون (يا فرقة کابالا) ارائه شدند تا هواداران مسيح يهودي را آگاه سازند. برخي نيز بر اين باورند که به همين دليل تغيير هزاره و تلاش صهيونيست‌ها براي فراهم آوردن شرايط «آرماگدون» و ظهور مسيح موعود بود که در 11 سپتامبر 2001، حادثة برج‌هاي دوقلوي تجارت جهاني در نيويورک به وقوع پيوست تا شاهد لشکر کشي سپاه و ارتش حاکمان صهيونيست آمريکا (نئو محافظه کاران اونجليست) به خاورميانه و مکان اصلي رخداد «آرماگدون» باشيم.

از همين رو مي‌توان فيلم‌هاي آپوکاليپسي سينما را به دو دورة زماني قبل و بعد از «رمز داوينچي» تقسيم کرد. دوران قبل از به ميدان آمدن اثر فوق، دوران پنهان کاري و سر به مهر نگه داشتن «راز خانقاه صهيون» و «جام مقدّس» بود و امروز پس از نمايش «رمز داوينچي» ديگر شمشيرها از رو بسته شده است. ديگر دشمن به اصطلاح کاملاً رو بازي مي‌کند.

حالا مي‌توان دريافت:
که چرا مثلاً شهر آزاديبخش فيلم «ماتريکس»، هم‌نام «صهيون» و همان خانقاه مخفي يهودي‌هاست و زايان (تلفظ انگليسي صهيون) ناميده مي‌شود؟
که چرا اين‌چنين براي داستان نه چندان تازه‌اي به نام «هري پاتر» هزينه‌هاي سرسام آور صرف مي‌شود؟ که چرا از آن همه امپراتوران خونخوار روم، فقط ماجراي «تيتوس» که يهوديان را قتل عام کرد به فيلم برگردانده مي‌شود؟

حالا مي‌توان متوجه شد که قضاياي نمايش مناسک جنسي که در اغلب فيلم‌هاي هاليوودي نمودي فريبنده دارد از کجا ناشي مي‌شود و اصلاً آن کالت‌هاي عجيب و غريب عرفان جنسي از چه تفکر و مشربه‌اي تغذيه مي‌شوند و يا برخي هواداري‌هاي افراطي و فمينيستي از حقوق زنان از کجا آب مي‌خورد.

آري، شمشيرها از رو بسته شده‌اند، حالا صهيونيست‌ها هم مأموران فرهنگي‌شان را از پشت پرده بيرون انداخته‌اند. شايد هم اينها مأموران سوخته‌اي بوده‌اند و از اين پس، برنامه و طرح‌هاي تازه‌اي در دستور قرار گرفته است.

برگرفته از ماهنامه موعود شماره 78
سعيد مستغاثي


 
 
 
 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
     Lady in Red     

i`ve never seen you looking so lovely as you did tonight,
هیچ گاه تو را مثل امشب این چنین دوست داشتنی ندیده ام
i`ve never seen you shine so bright,
هیچ گاه تو را این چنین شاداب ندیده ام
i`ve never seen so many men ask you if you wanted to dance,
هیچ گاه ندیده ام این همه از تو تقاضای رقص کرده باشند
They`re looking for a little romance, given half a chance,
با کم ترین امید در پی اندکی عشقند
And i`ve never seen that dress you`re wearing,
و هیچ گاه لباسی را که به تن داری ندیده ام
or the highlights in your hair that catch your eyes,
یا رقص چشم نواز رنگ ها را در موهایت
I have been blind,
تا به حال کور بوده ام


 

The lady in red is dancing with me, cheek to cheek,
بانوی سرخ پوش چهره به چهره با من میرقصد
There`s nobody here; it`s just you and me,
کسی این جا نیست. تنها من و توایم
It`s  wherei wanna be,
این همان جایی است که می خواهم باشم
But i hardly know this beauty by my side,
این زیبایی را در کنارم به سختی باور می کنم
I`ll never forget the way you look tonight;
هرگز از یاد نخواهم برد ان گونه که امشب می نگری


 

i`ve never seen you looking so gorgeous as you did tonight,
هیچ گاه مثل امشب محشر نبوده ای
i`ve never seen you shine so bright,you were amazing,
هیچ گاه تو را این چنین شاداب ندیده ام.فوق العاده ای
i`ve never seen so many people want to be there by your side,
هیچ گاه ندیده بودم که این همه بخواهند در کنار تو باشند
And when you turned to me and smiled,it took my breath away,
و ان گاه که به سویم برگشتی و لبخند زدی. نفس در سینه ام حبس شد
And I have never had such a feeling,
هرگز چنین احساسی نداشته ام
such a feeling of complete and utter love,as I do tonight,
چنین احساس عشق ناب و کاملی. چون امشب


 


The lady in red is dancing with me, cheek to cheek,
بانوی سرخ پوش چهره به چهره با من میرقصد
There`s nobody here; it`s just you and me,
کسی این جا نیست. تنها من و توایم
It`s  wherei wanna be,
این همان جایی است که می خواهم باشم
But i hardly know this beauty by my side,
این زیبایی را در کنارم به سختی باور می کنم
I`ll never forget the way you look tonight;
هرگز از یاد نخواهم برد ان گونه که امشب می نگری
I`ll never forget the way you look tonight...
هرگز از یاد نخواهم برد ان گونه که امشب می نگری...


 

The lady in red,my lady in red,
بانوی سرخ پوش .بانوی سرخ پوش من
I love you.
دوستت دارم.

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
 

Here is your paradise

i never knew love could be a silence in the heart,
هیچ گاه نمی دانستم عشق می تواند آرامش بخش قلبم باشد
A moment when the time is still,
آن د م که زمان باز ایستد
And all i`ve been looking for is right here in my arms,
و همه آن چه که در پی آن بوده ام, این جا درست در آغوش من است
just waiting for the chance to begin;
در پی فرصتی برای دست به کار شدن


 

I never knew love could be the sunlight in your eyes,
هیچ گاه نمی دانستم عشق می تواند آفتاب چشمانت باشد
on a day that you may not have seen,
در روزی که شاید به چشم ندیده ای
And all I`ve been searching for , well words could never say,
و همه آن چه که در پی آن بوده ام, حرفهای بجایی است که قادر به بیانش نبوده ام
when a touch is more than anything;
وقتی که یک تماس به همه چیز می ارزد


 

Maybe you will never know how much I love you,
شاید هیچگاه نفهمی , چه اندازه دوستت دارم
But of this, be sure;
اما از این مطمئن باش
Here is your paradise, here is your book of life,
بهشت تو این جاست, کتاب زندگی تو این جاست
Where you and I will be forevermore;
جایی که من و تو همیشه جاوید خواهیم بود
Here is your paradise, here is your book of life,
بهشت تو این جاست, کتاب زندگی تو این جاست
Where you and I will be forevermore;
جایی که من و تو همیشه جاوید خواهیم بود


 

And in the dark night, you`ll follow the bright light,
و در ظلمت شب آن نور فروزنده را دنبال خواهی کرد
And go where the love must go,
و به مامن عشق راه خواهی یافت
And you will wake in the morning to a brand new day,
و در صبحدم به روزی نو چشم خواهی گشود
Take all your worries away;
که تمام دل نگرانی هایت را با خود خواهد برد


 

Maybe you will never know how much I love you,
شاید هیچگاه نفهمی , چه اندازه دوستت دارم
But of this, be sure;
اما از این مطمئن باش
Here is your paradise, here is your book of life,
بهشت تو این جاست, کتاب زندگی تو این جاست
Where you and I will be forevermore;
جایی که من و تو همیشه جاوید خواهیم بود
Here is your paradise, here is your book of life,
بهشت تو این جاست, کتاب زندگی تو این جاست
Where you and I will be forevermore.
جایی که من و تو همیشه جاوید خواهیم بود

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
   
                                                       به نام خدا

   

بسم الله الرحمن الرحيم
اَلسّلامُ عَليكَ يا اباعَبْدِاللهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسولِ اللهِ اَلسَّلامُ عَليْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِالوَصِييّنَ اَلسَّلامُ عَليْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ‌ْ نِساءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَاللهِ وَابْنَ ثارِِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَي الْاَرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكُمْ مِنِّي جَميعاً سَلامُ اللهِ اَبَداً مابَقيتُ وَ بَقِيَ الّيلُ وَ النَّهارُ يا اَباعَبْدِاللهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَينا وَ عَلي جَميعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِي السَّمواتِ عَلي جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَ اَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتي َرتَّبَكُمُ اللهُ فيها وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئْتُ اِلَي اللهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِيائِهِمْ يا اَباعَبْدِاللهِ اِنّي سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ لَعَنَ اللهُ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللهُ بَني اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ لَعَنَ اللهُ عُمَرَ ابْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللهُ شِمْرًا وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبي اَنْتَ وَ اُمّي لَقَدْ عَظُمَ مُصابي بِكَ فَاَسْئَلُ اللهَ الَّذي اَكْرَمَ مَقامَكَ وَ اَكْرَمَني بِكَ اَنْ يَرْزُقَني طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِه اَللّهُمَّ اجْعَلْني عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِي الدُّنْيا وَ الْاخِرَةِ يا اَباعَبْدِاللهِ اِنّي اَتَقَرَّبُ اِلَي اللهِ وَ اِلي رَسُولِه وَ اِلي اَميرِالْمُوْمِنينَ وَ اِلي فاطِمَةَ وَ اِلَي الْحَسَنِ وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ وَ اَبْرَءُ اِلَي اللهِ وَ اِلي رَسُولِهِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ ذلِكَ وَ بَني عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَري فِي ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ عَلي اَشْياعِكُمْ بَرِئْتُ اِلَي اللهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَي اللهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاتِ وَلِيِكُمْ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِكُمْ وَالنّاصِبِينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ اِنّي سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِيٌّ لِمَنْ والاكُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداكُمْ فَاَسْئَلُ اللهَ الَّذي اَكْرَمَني بِمَعْرِفَتِكُمْ وَ مَعْرِفَةِ اَوْلِيائِكُمْ وَرَزَقَنِي الْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِكُمْ اَنْ يَجْعَلَنِي مَعَكُمْ فِي الدُّنْيا وَالْاخِرَةِ وَ اَنْ يُثَبِّتَ لِي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِي الدُّنْيا وَ الْاخِرَةِ وَ اَسْئَلُه‚اَنْ يُبَلِّغَنِي الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَاللهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنِي طَلَبَ ثاريكُمْ مَعَ اِمامٍ هُدًي ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالْحَقِّ مِنْكُمْ وَ اَسْئَلُ اللهَ بِحَقِّكُمْ وَ بِالشَّاْنِ الَّذي لَكُمْ عِنْدَه‚اَنْ يُعْطِيَنِي بِمُصابي بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطي مُصابًا بِمُصيبَتِهِ مُصِيبَةً ما اَعْظَمَها وَ اَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِي الْاِسْلامِ وَ فِي جَمِيعِ السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنِي في مَقامِي هذا مِمَّنْ تَنالُه‚ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْيايَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتي مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَابْنُ اكِلَةِ الْاَكْبادِ اللَّعينُ بْنُ اللَّعينِ عَلي لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ في كُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْ اَبا سُفْيانَ وَ مُعوِيَةَ وَ يَزِيدَ ابْنَ مُعوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الْابِدِينَ وَ هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْن صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِ اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَالْعَذابَ الْاَليمَ اَللّهُمَّ اِنّي اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ في هذَا الْيَوْمِ وَ فِي مَوْقِفي هذا وَ اَيّامِ حَيوتي بِالْبَرائَةِ مِنْهُمْ وَ اللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِكَ وَ آلِ نَبِيِكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ پس صد مرتبه ميگوئي اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَه‚عَلي ذلِكَ اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتي جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَ شايِعَتْ وَ بايِعَتْ وَ تابِعَتْ عَلي قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً پس صد مرتبه ميگوئي اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللهِ وَ عَلَي الْاَرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَدًا ما بَقيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَي الْحُسَيْنِ وَ عَلي عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلي اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلي اَصْحابِ الْحُسَيْنِ پس ميگوئي اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّي وَابْدَأْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِي وَ الثّالِثَّ وَ الرّابِعَ اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِسًا وَ الْعَنْ عُبَيْدَاللهِ بْنِ زيادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْرًا وَ آلَ اَبي سُفْيانَ وَ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلي يَوْمِ الْقِيامَةِ پس بسجده ميروي و ميگوئي اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاكِرينَ لَكَ عَلي مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلي عَظيمِ رَزيَتي اَللّهُمَّ ارْزُقْني شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرودِ وَ ثَبِّتْ لِي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ اَلَّذينَ بَذَلو مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ .

التماس دعا

 

 
 
 |    نوشته شده توسط علی
 
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور